|
الهه مهر | ||
|
زل میزنی به قاب مردمک هایم وتشعشعات مغناطیسی چشمانت مدارهای موزون ذهنم را بر هم میزند. و آن جاذبه ی غریب سیاه گونه تمام هستیم را به سوی خود می کشد. رد می شوی از عمق وجودم و از میان سطر سطر حرفهای ناگفته... برای چشمای افسونگرت تفال میزنی..... غبار دلم را نتکان. بگذار تح مانده ی هر آنچه بر اوست همچون یاد واره ی سنگ مزار عابدی زاهد در کنگره های معبدی متروک زیر قدم های استوار تو فراموش شود. [ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 9:14 ] [ میترا ]
چقدر سفت و سخت دنیا را چسبیده ایم.... همدیگر را پس میزنیم بی هیچ بهانه ای...و تنهایی را می گزینیم چرا که دنیا دهانش را باز کرده و برق دندان هایش را نشانمان می دهد... گمان نمی کنیم که مرگ شامل انتهای سفرنامه ی ما هم هست.... گاهی حس می کنم هزار ساله ام.... وقتی که طردم می کنی آدمک هزار ساله ای هستم که ملتمسانه به چشم های شیشه ای مرگ خیره می شوم و آن زمان که از میان خاطرات دورم تو را دوباره می یابم ومعصومیتم را که همراه تو به پرواز در آمده... آن زمان که حس می کنم دوست دارم هیچ چیزه این دنیا نبود جز گره کوری که نگاهم را به نگاهت می بست... وقتی که دنیا را در مقابل چشم های تو قربانی می کنم گمان می کنم آن طنابی که او بر گردنم گره زده کمی شل تر می شود... مجال عاشق شدن می یابم.... مجال نفس های عمیق... مجال گشت زدن در سرزمین بی جغرافیای تح قلبهایمان.. مجال رهایی... اما خیال که محو می شود باز هم جداییست که جولان میدهد...!! چرا فراموش می کنیم که قلب هایمان این را نمی خواد....
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 10:43 ] [ میترا ]
از نوشتن بیذارم از ابراز احساسات ناخنک خورده ای یک زن... و تقلا های بی پایه و دروغین مرد... از دوست داشتن هایی که چون حباب ها بی دلیل می ترکند و محو می شوند... از نوشتن بیذارم و از بیان آنچه میان دیوارها و سنگ ها و خشت های شهر میگذرد. اینجا تفاله ها همه پا دارند و راه میروند وتوی خیابانهای شلوغ فخر می فروشند به بودن بیمارگونه و بی فایده یشان از نوشتن بیذارم و از گفتن آنچه میان سلولهای مغزم میگذرد باید برم و در سکوت پست ترین پستو آه نیمه کاره زنی را پنهان کنم که دستهای گناه آلود مردش غرور دست و پا شکسته ی او را در جوانی های دور دستش چال میکرد... باید برم..... باید برم... جای من اینجا نیست.... اینجا سرزمین مردانیست که قانون وضع می کنند و فلسفه می نویسند..... و تاریخ را....... و در کتابها ی قطور شان ... زنان پاورقی های ستاره خورده و کوچکی هستند که می شود آنها را نا دیده انگاشت... از نوشتن بیذارم... و رفتن تمام تمنای وجود خسته ی من است .... باید برم... [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 23:55 ] [ میترا ]
به یاد نمی آورم... آخرین بار که به سوی بی سوی تو پیش رفتم .....کنار سطر خالی کدام روز از تقویم ستاره خورد؟؟؟ از پاهایم می پرسم....؟؟؟و از کفش هایم که صورتی و خاکستری اند... به روی سنگ فرش پیاده رویی راه می روم که جای عبور عابرانش چراغ ها همه قرمزند..... پاهایم افکار مغشوشی دارند..... خاطرات آخرین روز قدم های جفت به جفت و شانه های به هم رسیده یمان را که مرور می کنند... به کفش های تو میرسند و طرح سیاه و سفید عابرانی که گمان های مشکوکشان را میان چشم های ریز شده شان می پیچیدند و به سوی چهره ی معصومانه ی ما نشانه میرفتند... وقتی که می خواستیم زیر لب بخندیم و ترس,صدای خنده یمان را میان حجره های نحیف و خسته یمان خفه میکرد.... کدام روز بود؟؟؟ اشتباه بزرگی بود که تقویم های هزاران ساله را پاره کنیم.... مگرنه اینکه هرچه بود و داشتیم در گذشته بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باور نمی کنی اگر بگویم به یاد نمی آورم.. روز و ساعت وثانیه ی آخرین تصویر لبخندت رادر چارچوب ذهنم... من,من که صورت های فلکی را با تمام ماه های سال و تمام تقویم هایی که به تو ختم می شد از بر بودم...... باید از پاهایم بپرسم...و کفش های صورتی و خاکستری ام...... آخرین بار که شانه هایم مهمان حس حضور شانه هایت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید تو هم فراموش کرده باشی... آخر, تقویم های گذشته ام..ستاره هایشان بیشتر بود...... تقویم امسالم بی ستاره است... شاید حتی از پاهایت هم نپرسیده ای که از آخرین باری که تورا به من رساند چند سال وماه میگذرد شاید پاهایت هم فراموش کرده باشند من هم به یاد نمی آورم.. باید از پاهایم بپرسم ..و کفش هایم که صورتی و خاکستری اند... [ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 17:26 ] [ میترا ]
سلول های خاکستری ذهنم دارند تحلیل می روند.... گمان می کنم از تاریکی سرزمینم باشد.... یا از بی خاصیتی آفتابش..... تمام فکرم در پی مسیر های طولانیست... در پی عابرین یخ زده ای که حتی دستانشان به سمت هم نمیرود... ما یخ زده ایم... یا ........ نکند مرده باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه... من اکسیژنی را به ریه های ناخوشم دعوت می کنم که مملو از سرب و دود است.... ریه هایم هم دارند تحلیل میروند... و پاهایم..... که در سراسر کودکی بالهایی بودبه پهنای آسمان آبی این شهر.... حالا...راه رفتن هم برایشان قدغن شده.... اینجا سرزمین من است........ سرزمین آفتاب درخشان... جشن های مهرگان... و شادی های بی پایان..... چه بر سرخورشید آمده است؟؟؟ من به یخ زدن عادت کرده ام... قلب من سرد است...همچون قلب مردگان. اما این تپیدن از کجاست؟؟؟ شاید یارای برخاستن باشد.... فریاد ممنوع که شد...دم گوش زمستان زمزمه کردم.. "دست از سر ما بردار" به گمانم گوش هایش را با برف پوشانده باشد پس چراتپش های قلب من جور دیگریست...... [ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 8:43 ] [ میترا ]
روی هر سطر دلم می نویسم دیوار... و در انتهای باورم پنجره ای می سازم از عشق که به روی سایه بان پرمهر چشمهای تو گشوده می شود... و دریایی که بی کرانه هایش مرا به تو می رساند.. در لحظه ای که عشق تو جز صدای نوازشی بیش نیست, من به رویای دستهای توجان می سپارم.... و در زمزمه ی صدایت زنده می شوم. هر روز..., هر شب..., هر ثانیه که می گذرد, عشق تو!بالحظه های خلوت من چه معجزه ها که نمی کند..!!! [ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 13:38 ] [ میترا ]
از طنین لالایی تو تا خواب من..... و ازتکرار تمام لحظه ها تا اکنون تیره ام... از زمان غلتیدن من به مهربانی آغوش تو... مگر چن سال فاصله افتاده؟؟؟ که آغوش تو اینقدر سرداست و تن خسته ی من.......!!! انگار سالهاست که با لالایی شب آخرت به خواب رفته ام... بیداری و حقیقت دستانت محال است. رویای شیرنت را در آخرین شب آرامشم محقق کن.... [ دوشنبه یکم آذر 1389 ] [ 22:16 ] [ میترا ]
از خواب من بیرون بیا..... من از تکرار پی در پی این نمایش مسخره بیزارم.... ..... ..... اعدام آرزوهای دیرین بر فراز طناب سخت محال..... می دانم... می دانم... و بیش از این نخواهم دانست.... ابعاد فاصله های دلگیر میان من وآن من غریبه ام............ تراژدی غمناک و کس کننده ی هر روزه.... سقوط از ارتفاعات دستهای او... به پرتگاه فراموشی........................... دیگر حتی نجوایی نمانده.... از ته مانده عشق بی فرجام این دو دست.... می دانم... می دانم... و بیش از این نخواهم دانست....... از خواب من بیرون بیا.... و اوج بگیر به سمت هر چه تو را دور می کند... از این دنیای مرده... ازروح دلگیر من.... و دستهایت را پس بگیر... از کابوس های شبانه ی و غم زده ی قلب تنها.... می دانم... می دانم... و بیش از این نخواهم دانست......... بگذار یخ بزنم.... گونه های من سرد است... و دستهایم... و لبهایی که همیشه بسته است...... دستهایت را پس بگیر.... و از خواب من بیرون بیا..... من سردم است و صدای مرگ تمام هیاهوی رفتنت را خفه خواهد کرد.... چند قدم باقیست..... تا خاک.... تا سنگ... تا قبر.... تا سکوت..... دستهایت را پس بگیر..... اینجا دیگر منی نمانده است.................. [ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 20:32 ] [ میترا ]
به خیالم همین دیشب به خوابم آمده بودی میان دو پنجره بود که دستهای مخملیت به سویم پرید..... و سرو قامت زیبایت صورت خورشیدرا بوسه زد.... چه خواب شیرینی.... مزه ی چای و نبات میداد... و شکلاتهای کودکیم... کمی اخم کرده بودی... شاید هم فقط لبخند نمی زدی.... وقتی که یک آن دستانم را از لابه لای شیارهای موزون انگشتانت رهانیدم.... و دوباره... دستهایمان بود که با سر انگشتان به هم پیوسته قصه ی لمس طراوت عشق را لا به لای هم نجوا کرد.... چه خواب شیرینی.... مزه ی چای و نبات میداد.... و شکلاتهای کودکیم.... و تو لبخند میزدی... وقتی که با دستهای گره خورده و بالهایی که ما را به آسمان برد به آفتاب کوچ کردیم.... و تمام زمین را برای تمام دستهای تنها جا گذاشتیم.... به خیالم همین دیشب بود که به خوابم آمده بودی..... [ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 23:52 ] [ میترا ]
تو و دستهای گره خورده ات با خدا...... تو و توبه و جا نماز و دعا...... من و رفتن و دل به دریا زدن..... من و غربت و یک جهان جا زدن..... تو و دیده شویی که کردی گناه..... تو و روزهایی که کردی تباه.... من و آرزوهای پر پر شده..... من و چشمهایی که شب تر شده...... تو و آرزوی جدایی به دل..... تو و چهره ی شرمگین و خجل.... من و بی سبب خنده بر لب زدن.... من و نیمه شب سر به صحرا زدن.... من و من شدن در هیاهوی شب.... گسستن ز ما و سکوتی به لب... من و من که تنها شده در خزان.... من و طعنه و خنده ی دیگران.... بدین گونه وصل وبدین گونه فصل.... مکرر بببند جهان چهار فصل........... [ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 16:10 ] [ میترا ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||